تبليغاتX
Hot lOve
Hot lOve

شاید ببرسی ازخودت  کجامو در چه حالی ام

برای دلخوشیت میگم  خوش باش عزیزم.......عالی ام......

اما حقیقت اینه که بدون تو شکسته ام        رو مرز مرگ و زندگی بدون تو نشسته ام

شایدببرسی ازخودت چیشد؟کجارفته صدام؟

حق بده بهم که بعد تو نخوام با دنیا راه بیام

                          شایدببرسی ازخودت چیشد که بی نشون شدم؟؟؟

                                       برای دل کندن ازت ندیدی نصفه جون شدم؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 0:56 توسط علی|

روزهای بعد از تورا هرگز نخواهم شمرد تا همیشه بگویم همین دیروز بود...

آری همین دیروز بود...

هنوز هم باورش برایم سخت است....

نمیتوانم خودم را بی حضور تو تصور کنم...

باورم نمی شود که تو دیگر ماله من نیستی...ماله دیگری شدی؟؟؟؟؟؟نه نه نه نه نه......

چشمانت روشنی بخشه شبو روز من است...نمی شود ماله کسه دیگری شده باشی...

من با دیدنت خوشم...با حس کردنت خوشم...

و... باااااااا به یاد آوردنت زنده ام....آری با مرور خاطراته ریزو درشتت....نفس میکشم...

یاد آن روزهایی بخیر که هر صبح به دیدنم می آمدی..و... لبخند زیبایت را نثارم می کردی.

چشمانت برق میزد...برق چشمانت هوش از سرم می برد...و لبخند ملیح و زیبایت شیدا ترم م

یکرد...براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 14:48 توسط علی|

قوی ترین آدم جهان هم که باشی

 
وقت هایی هست
 
که دستی باید لمس ات کند
 
تنی
 
تن ات را داغ کند
 
و لبی
 
 
طعم لب ات را بچشد

مستقل ترین آدم جهان هم که باشی
 
وقت هایی هست
 
که دلت پر میزند برای کسی که برسد
 
و بخواهد که آرام رانندگی کنی
 
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی
 
مسافرترین آدم دنیا هم
 
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش

" زود برگرد "

طاقت دوری ات را ندار م

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:23 توسط علی|

ا

عروس عادی: با اجازه بزرگترها بله (این اصولا مثل بچه آدم بله رو میگه و قال قضیه رو میکنه)

 

عروس لوس: بع..........له!

 

عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو کوچیکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسی خانوم جون ، ... ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله واسه همین دوباره از اول شروع میکنه به اجازه گرفتن)...!

عروس خارج رفته: با پرمیشن گریت ترهای فمیلی ... اُ یس

عروس خجالتی: اوهوم

عروس قلدر: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره....

 ( وضعیت داماد کاملا قابل پیش بینی است)

عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، ...، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلین مونرو، مرحوم مارلین دیتریش، مرحوم مغفور گری گوری پک و ... آری می پذیرم که به پای این اتللوی خبیث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتی: با اجزه بروبکس مُجلی نیست من که پایه ام ...

عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال می پرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ... (اصولا این قوم فمنیست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و یه چیزی ازشون بپرسن ... فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست می خوای بخواه نمی خوای هم به درک)

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 18:4 توسط علی|

  می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم

upsara

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:53 توسط علی|

دلمـ میخواد یه چیزی بنویسم اما چیزی به ذهنم نمیاد...

یه جمله مینویسم از "میلاد تهرانی" که فوق العاده علاقه مندم به شعراش!

به تو پرواز را آموختم!

و رهایت کردم تا ستاره دنباله دار باشی!

کاش

با تو  از عشق میگفتم تا کمی وفادار باشی...

بادبادک کوچک من...

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 1:12 توسط علی|

 

وقتی بودی چه قدر سخت بود واسم که بگم دوست دارم.ولی حالا که رفتی و دیگه فایده ای نداره چه قدر راحت این کلمه رو به زبون میارم....ولی حیف که....

دوست دارم

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 18:12 توسط علی|

مردي با خود زمزمه مي کرد: خدايا با من حرف بزن! يک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنيد. مرد فرياد برآورد: خدايا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غريد، اما مرد اعتنايي نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجايي؟ بگذار تو را ببينم! ستاره‌اي درخشيد، اما مرد نديد. مرد فرياد کشيد: خدايا به من معجزه‌اي نشان بده! کودکي متولد شد، اما مرد باز توجهي نکرد... مرد در نهايت يأس فرياد زد: خدايا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببينم... از تو خواهش مي کنم... پروانه‌اي روي دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم مي کنيم در حالي که او در کنار نفسهاي ما جريان دارد... خدا اغلب در شاديهاي ما سهيم نيست... تا به حال چند بار شاديهايمان را آرام و بي بهانه به او گفته ايم؟ تا بحال به او گفته ايم که چقدر خوشبختيم؟؟ که چقدر همه چيز خوب است؟ که او چه خوب هست؟؟ خيال مي‌کنيم تنها زمانيکه به خواسته خود رسيده‌ايم او ما را ديده و حس کرده است اما... گاهي بي‌پاسخ گذاشتن برخي خواسته هاي ما نشانگر لطف بي اندازه او به ماست... 

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 0:58 توسط علی|

گاهي وقت ها هرچقدر سعي ميكني فكرتو جمع و جور كني تا بتوني حرف دلتو به يه نفر بگي...
آخرش يه چيزي ميگي كه اصلا ربطي به موضوع نداشت...
مياي با ملاحظه حرف بزني ...با اين كارت هم خودت رو ميپيچوني هم اون طرف رو!
مياي رك و صريح حرف بزني
با اين كارت عذاب وجدان ميگيري و اون آدم رو هم ناراحت ميكني
*و گهگاهی دو خط شعری
كه گویای همه چیز است و
خود ناچیز ....*
يه وقت هايي كلي با يه نفر حرف ميزني تا بفهمي تو مخش چي ميگذره؟
مطمئني يه چيزي تو دلشه ولي نميگه...
*به تماشاسوگند وبه آغاز کلام ... واژه ای در قفس است*
يه وقت هايي مثل الان من كلي آسمون ريسمون ميبافي...
آخرش هم حرف دلتو نميگي...فقط  يه آپي تو وبلاگت داري
ميري ميشيني جلوي مامانت كه باهاش حرف بزني
كلي هم حرف ميزني...ولي اوني كه تو دلت هست رو نميگي...
شايد به خاطر اين غرور مسخره...
شايد به خاطر اينكه اينو تو مخت فرو كردي كه هميشه بايد رو حرفات بموني...
اين تو ذهنت رفته كه آدمي كه دائم تغيير عقيده ميده بي ثباته...
تو هم نميخواي همچين انگي!!!! روت باشه!!!!!
يه وقت هايي دلت ميخواد داد بزني بگي چي شده؟
اما صداتو خفه ميكني....
*اینجا پای دلی در میان است

همین و بس......*


نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 19:5 توسط علی|

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن

حالا چطور بگم تنهام؟؟

چطور بگم تو نيستي؟؟

چطور بگم با من نيستي؟؟

آره!

خودت ميدوني

ميدوني كه هميشه با مني

ميدوني كه تو، توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي

آخه...تو،توي قلب مني...آره!

تو قلب من...براي همينه كه هميشه با مني

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه


http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/roshangar/4949693.jpg

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم

ديگه نميتونم تحمل كنم

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطرت

صداي مهربونت رو ميشنوم

و آخر همه ی اينا...به يه چيز ميرسم

به عشق و به تو.....آره

به تو

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم

اونوقت ديگه تنها نيستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 19:51 توسط علی|

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطرها خط میزنم

از دل تنگه تمومه آدما از شبو روز خدا خط میزنم

اگه دستم برسه به آسمون با ستارها قیامت میکنم

نمیذارم کسی عاشق نباشه ماهو بین همه قسمت میکنم

وقتی گاهی منو دل تنها میشیم حرفای نگفتنی را میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دوتا خیلی از ندیدنی ها را شنید

قصه جدای ما ادما قصه دوری ماست از خودمون

دوری منو تو از لحظه عشق قصه سادگی گمشدمون

رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

میخوام یه بار ببینمت سر بذارم رو شونه هات



نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:3 توسط علی|

امروز عشقی رو دیدم که واقعا از خودم بدم اومد
نمیدونم چن درصد از شماها فیلم ارمغان تاریکی رو نگاه میکردین. ولی داستان از این قرار بود که مرده برای اینکه زنش از صورت سوخته ای که داره رنج نبره، 15 سال خودشو به کوری میزنه!!!!!!!!!؟؟؟
جالبه اول فکر کردم شاید تو فیلمها و قصه ها اینجوریه ولی وقتی به خودم اومدم گفتم اگه اینجوری نباشه عشق ناقصه.
خیلی خوشم اومد . خدا کنه عشقای ما ها هم اینجوری باشه .

عشقی که عاشق حاضره جونشو واسه معشوقش بده


نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 22:20 توسط علی|

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 20:9 توسط علی|

می گم: امروز همون روزه

جوابی نمی دی...  داد می زتم: تو قول دادی .... باید بهش عمل کنی!

به دیوار قلبم تکیه می دی... فریاد می زنم باید به قولت عمل کنی ، امروز، حالا

برگ خشک پائیزی رو زیر پات له می کنی، بدون این که بدونی زمین زیر پات و همه ی برگای خشک جزئی از غرور منن...

بهت می گم: بسه دیگه... به حرفام گوش کن... زود باش! حالا به قولت عمل کن... الان

تو، بی توجه به حرفای من، روی درخت پیر کنار جاده با ناخن چیزی می نویسی...اون درخت خاطرات منه...

با ناله می گم: چرا؟ چرا این کار رو می کنی؟... تو به من قول داده بودی... باید...

اما تو با عصبانیت ازکنار بوته ی گل رز رد می شی و گلهای پژمرده شو پرپر میکنی...

تو می ری.. من، همه جا رو دنبالت می گردم ... پس کجایی؟ چرا؟ چرا رفتی؟اصلا چرا به حرفای من بی توجه بودی؟...

صدایی می آید ... از درون قلبم... آشوبی بی صدا،... یا شاید هم سکوتی بامعنا...

روی دیوار دلم نوشته:"تو"

نمی فهمم... یعنی چه؟ چیزی مرا به سمت زمین فرامی خواند...می نشینم ... روی زمین، اثری از برگ هاست که نوشته شده:"را"   ...را؟ ...... را ... تو را... باز هم متوجه نمی شم...

روی درخت پیر خاطراتم کنده کاری خوش خطی را می بینم..:"دوست" دست خط توست...حتما کار خودت است آه بوته های گل رز ما به سمت خود می کشانند... با ناراحتی به غنچه های پرپر می نگرم...... چی؟ خطوط موهومی روی زمین پیدا می شوند... گلبرگ های مرده آنچنان روی زمین افتاده اند که گویا جان دارند... به شکل های خاصی در می آیند، حرکت می کنند وبالاخره به یک شکل در می آیند و به همان حالت می مانند...:"دارم"

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو..............را.................دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت....................دارم

کار خودت بوده من مطمئنم...اشک در چشمان منحلقه می زند و نا خود آگاه گریه می کنم. ناگهان چیزی را روی شانه هایم حس می کنم....

حس می کنم تو این جایی... با خودم می گویم:چه خیال باطلی!    

اما انگار واقعا تو هستی ... دستامو با تردید به شانه هام می زنم... تو این جایی... تویی ، به قولت عمل کردی و کاری کردی که من شگفت زده شم...

 تورا دوست دارم؛ قدر همه ی آجرهای دیوار قلبم،قدر همه ی کنده کاری های روی درخت خاطراتم، اندازه ی همه ی برگای خشک و همه ی گلبرگهای پژمرده ی قلبم...  


http://img.pixbaran.com/images/7knh4xbtnsacerle5euf.jpg
نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 9:58 توسط علی|

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم
پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من
بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم
روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي
صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو
مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ
التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو
بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .


"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

 نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .
اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره
رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .
ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم


نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 19:11 توسط علی|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت